تبليغاتX
? ? ? ღ*دنیای شیشه ای من*ღ

ღ*دنیای شیشه ای من*ღ

سيلام

ديروز داشتم يه نگاهي به پستاي قبليم مي كردم ديدم بعد از 3 سال وبلاگ نويسي يه بارم شكر اين همه آپي كه كردم رو به جا نياوردم و هم اكنون نيز كه روز به روز لطف خواننده هاي عزيز بيشتر مي شه اگه بازم نخوام به روي خودم بيارم در آينده اي نه چندان دور احتمال كن فيكون شدن وبم هست  !!! منم كه نيست دلم مث ديل گنجيشك كوچيكه سريع وجدان دردم اوت كرد و تصميم گرفتم واسه  كم شدن فشار قبر و افزون شدن نعمت اين پست رو واسه هدايت شما قوم نتگرد بذارم تا بلكه 5/0 درجه به سمت صراط مستقيم تغيير مسير بدين دوست دارم از اين به بعد از من ياد بگيرين يه خورده از اين پستا بذارين تو وبلاگتون     خسته نشدين انقدر پستاي تكراري گذاشتين ؟؟؟؟ يا قرار با خديجه رو تعريف كردين ....يا از بي وفايي عشقتون نوشتين......يا از نفرت و بيزاري از عالم و آدم نوشتين (اگه بعد من ياري بگيري /الهي تب كني فرداش بميري)......يا ..................... (البته من به احساسات شما احترام مي ذارم) ولي ................

 حال بيا اي برادر و خواهر مسلمان دست به دست هم دهيم و با ادامه ي راه اين حقير، چشم هرچي كافر نامسلمونه در بياريم و دعا كنيم كه هميشه مودم ها وصل واكانت ها شار‍‍ژ ، و ياهو خندان باشد ...

 

 

 

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

               

 روایت است از انس ابن مالک که روزی  حضرت در پناه مسجد نشسته بودند  ناگاه مردی از عرب وارد شد و بر آن حضرت  سلام کردحضرت جوابش دادند و فرمودند از کجا می آیی ؟

عرض کرد" از راه دور می آیم و سئوال چندی از شما دارم و جواب  آنرا از شما می خواهم "

حضرت فرمود: "بپرس تا جواب بشنوی."

عرض کرد :

 

۱-     میخواهم داناترین مردم باشم. حضرت فرمود: "از خدا بترس "

 

۲-     میخواهم از خالصان درگاه خدا باشم فرمود : "شب و روز قرآن بخوان "

 

۳-    میخواهم همیشه دل من روشن باشد فرمود : " مرگ را فراموش نکن ."

 

۴-     میخواهم همیشه در رحمت حق باشم فرمود: " با خلق خدا نیکی کن ."

 

۵-   می خواهم از دشمن به من آفتی نرسد فرمود: "توکل به خدا کن."

 

۶-    می خواهم در چشم مردم خوار نباشم فرمود : " پرهیز کار باش "

 

۷-     می خواهم عمر من طولانی باشد فرمود: " صله رحم کن."

 

۸-   می خواهم روزی من وسیع گردد فرمود: " همیشه با وضوع باش."

 

۹-   می خواهم به آتش دوزخ نسوزم فرمود : "چشم و زبان خود را ببند"

 

۱۰-    می خواهم بدانم گناهم به چه چیز ریخته میشود  فرمود:" به تضرع و توبه و حال بیچارگی"

 

۱۱-    می خواهم سنگین ترین مردم باشم فرمود:" از کسی چیزی مخواه"

 

۱۲-   می خواهم پرده عصمتم دریده نشود فرمود:" پرده کسی را ندر"

 

۱۳-   می خواهم مال من بسیار شود فرمود:" مداومت کن به قرائت سوره مبارکه واقعه هر شب "

 

۱۴-    می خواهم برای من عذاب قبر نباشد فرمود :" جامه خود را پاک نگاه دار."

 

۱۵-     می خواهم که گورم تنگ نباشد فرمود :" مداومت کن به قرائت سوره تبار ک"

 

 

 

خب حالا بگو ببينم در چه حالي؟؟؟ اثري داشت يا بازم بايد دخيل ببنديم؟؟؟؟؟ ملالي نيست يه نفر هم پيدا بشه دو دقيقه بره تو فكر ديگه مسئوليت ما انجام مي شه بقيشو سپرديم به اوستا كريم

 

 

 

          

                          

 

 

 

                   

              هميشه دليل شادي كسي باش نه قسمتي از شادي او

 

 

                                  و هميشه قسمتي از غم كسي باش نه دليل غم او

 


 

نوشته شده توسط *•. .•*stargirl *•. .•* در ساعت 7:39 موضوع | لينک ثابت


سيـــــــلام

 

خوب شد آقا مجتبي يه تلنگري زد وگرنه تا روز تولدم قصد آپيدن نداشتم   آخه نيست بهار شده به  قول علما  يه سري تغييرات روحي رواني و جسمي كه به خاطر اين آب و هواي بهاري آدميزاد دچارش مي شه همون يه ذره تلاشي كه واسه استفاده از سلولاي خاكستري مي كرديم الان ديگه تعطيل شده و همون 10 % بازدهي رو هم ديگه ندارم    حالا ديگه عذرم موجهه آقا مجتبي؟؟؟؟؟ ولي ما كه تو مراممون نيست چشماي قشنگ شما رو منتظر بذاريم ...... 

راستي تاريخ تولدم 30/2/؟  گفتم زودتر بگم كه اگه احيانا خواستين از خجالتم در بياين وقت كم نيارين   البت راضي به زحمت نيستمااااااا ولي ديگه كمتر از 10 تا كامنت نباشه      زياده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟

 

 

 

                     øøøøøøøøøøøøøøøøøøøøøøøøø

 

 

از قضا ديروز يه وب Anti girl پيدا كردم كه بدجور قاط زدم ...دو تا آدم نا حسابي كه به خيال خودشون خيلي تو كل كل حاليشونه يه وب راه انداختنو  پستاي به خيال خودشون دندان شكن گذاشتن  به همين منظور اين مطلبو واسه كم كردن روي اون 2تا كپك و تمام پسرايي كه به خيال خودشون مي تونن كل دخترا رو بخوابونن مي ذارم(كه مطمئنا بروبكسي كه اينجا رفت و آمد دارن اصلا اينجوري نيستن) گرچه مي دونم اون دو تا اين مطلبو نمي خونن چون هنوز خبر ندارن كه طرف كلشون منم ولي اين پست رو بخونين يه درس عبرتي باشه واسه اونايي كه جنس خودشونو برتر مي دونن!!!

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند به اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد! به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند جيغ مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، "نه" نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند

و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو

مي بخشند زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند
خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند!!!!!!!!!!

 

 

 

حالا نظرتون چيه؟؟؟؟ اين پست واسه همه ي پسرا عموميت نداره چون هنوزم كسايي هستن كه ارزش خانوما رو مي دونن و كارشون درسته و اينم بگم قبول دارم كه اين مطلب واسه همه خانوما صدق نمي كنه ولي شامل حال 99% خانوما مي شه   اون 1% هم تغيير جنسيت دادن 

حالا گذشته از شوخي دوست دارم نظرتون رو در مورد اين پست بدونم .........

 

 

اين جمله رو دلم نيومد ننويسم شايد سنمي به اين پست نداشته باشه ولي نوشتنش ضرري نداره:

 

 

 

 

پروردگارا سرنوشت مرا خیر بنویس ....

 

تقدیری مبارک تا هرچه را تو دیرم خواهی من زود نخواهم

 

و هرآنچه زودم خواهی من دیر نخواهم

 

 

 

هم اكنون نيازمند كامنت ها ي سبزتان هستيم ....

 

                                            (انجمن حمايت از وبلاگ نویسان منتظر)

 


 

نوشته شده توسط *•. .•*stargirl *•. .•* در ساعت 11:53 موضوع | لينک ثابت


 

 این پست رو هم واسه تشکر از تمام بروبچ گلی که سال ۸۶ ما

 

  رو شرمنده محبت خودشون کردن

 

     ارش خان -افشینسهرابكاوه - نيما - مجتبی - مجنون - علیرضا - تنهای تنها - مجید -

 

    تنها غریب بی کس  و بقیه بروبکس با صفا


 

نوشته شده توسط *•. .•*stargirl *•. .•* در ساعت 1:25 موضوع | لينک ثابت


 

واندرحكايت 13 به در

 

بعد از 12 روز خوردن و خوابيدن و مخ زدن با مهمون و مراسم ماچ كاري وستاندن عيدي روز 13 رو بنا به رسم آبا اجدادي رفتيم سبزه گره زني .......

ساعت 8 بعد از ظهر 12 فروردين : پاي تلويزيون نشيته بوديم داشتيم تخمنه مي خورديم كه يكهو تيليفنيم زنگ زد گوشي رو برداشتم گفتيم كيسـتـــــــــــــــــــــــه؟؟؟؟ گفت من ....هستم ،از انجايي كه فردا 13 به در هسته صبح كله سحر خروس خون بايد راه بيفتيم وگرنه بايد سبزه ها ي باغچمونو گره بزنيم ! خلاصه بعد از كلي برنامه ريزي و ذوق كردن كه 13 رو تو جنگل درش مي كنيم ساعت 6 صبح آفتاب نزده دنبال جمع كردن بساط بوديم يعني بودم چون همه اهل بيت به صورت افقي به ديدن ادامه خواب شبشون در CD  دوم مشغول بودن  ساعت 7:30هر جنبنده اي كه تو خونمون بود آماده شروع كردن يك روز خاطره انگيز بودند ولي زهي خيال باطل...

ساعت از 8 هم گذشته بود كه ديديم خبري از فك و فاميل محترم نشد بهترين راه تلفن بود گوشي رو برداشتم شماره گرفتم وفقط بــــــــــــــــــــــــــــــوق بود كه به انتظار بيهوده ام مي خنديد ! تا ساعت 8:30 هر شماره اي كه بلد بوديم گرفتم ولي بازم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوق ................

آخرين باري كه Ridial  تلفن رو زدم با نااميدي تمام ديدم يكي با صدايي خرس مانند گفت :الـــــــــــــــــــــــــــو

(همراه با خميازه) اون لحظه انگار همه دنيا رو بهم دادين با تمام ان‍رژي داد زدم : كجايِِِِِِِِِِِِِِِـــــــــــــــــــــــين شما؟؟؟؟؟ آقاي X كه با فرياد من خماري از كلش پريده بود خيلي معصومانه گفت : ديشب رفته بوديم عروسي تا 5 صبح بيدار بوديم شما حاضرين؟؟؟؟؟؟؟؟ خيلي دوست داشتم كه اون لحظه مكا لمه تصويري بود تا بتونم يه جوري سر صبح بيدار شدنو يادش بدم ولي حيف............

خلاصه چشتو درد نيارم تا رفتيم اين قوم تاتارو واسه رفتن آماده كنيم ساعت شد 11

ولي باز هم نا اميد نشديم هر جايي كه حدس مي زديم ممكنه جايي پيدا كنيم سر زديم تا اون لشكر چين برسند ولي روز 13 ساعت 11 كي جا پيدا مي كنه تو اون شلوغي؟؟؟ هر جايي كه يه قطره آب و يه ذره علف پيدا مي شه مث مورو ملخ خيمه زده بودن ! حالا بماند كه چه حرفا و نفرينا نثار اين ايل خوابالو نكرديم

ساعت 12:30 بود كه بالاخره لحظه وصال فرا رسيد و انتظار به سر رسيد و اينجا بود كه بعد از اون همه بدبختي تنها مشكلمون "جا" بود !!! بزرگترا كه شديدا بي حوصله شده بودند پيشنهاداي جالبي واسه به در كردن نحسي 13 ارائه كردن از جمله :چادر زدن بالاي پشت بوم ، موكول كردن پيك نيك به 14 !! و.....

ساعت 1 بود كه به يك دشت پست و بي آب و علف رسيديم و همزمان با دادو فرياد وسيله ها رو چينديم و چادر زديم غافل از اينكه چه سرنوشتي در انتظار ماست

هنوز 1 ساعت نشده بود كه دوروبرمون پر بود از آدماي رنگارنگ با تيپاي مختلف ..... كم كم روزنه اميدي به رومون گشوده شد و با انرژي بيشتري به در كردن نحسي 13 ادامه داديم .

بعد از خوردن يه ناهار چـــــــــــــــــــــــــــــــرب (كف دستتو كاسه كن انگشتاتو تكون بده زبونتو تكون بده ، حالا با لهجه بخون ) انواع بازيهاي اصيل ايراني رو به نمايش گذاشتيم و ملت رو مستفيض كرديم از اين همه انرژي....

ساعت 4 بود كه ديدم بر حسب قضا يكي از اهالي محترم شهر به همراه سيستمش وسط يه باغ پر از شكوفه مجلس ما رو كامل كرد واز اينجا به بعدش ديگه سانسور

چشاتو ببند فكر كن وسط اون همه شكوفه و گل وبلبل اركستر زنده با انواع رقص هاي موجود در دنيا چه فازي مي ده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه

ديگه آفتاب داشت غروب مي كرد كه وقتي سرمونو بلند كرديم ديدم هيچ جنبنده تا شعاع 200 كيلومتري ديده نميشه ! تازه به خودمون اومديم يادمون اومد كه اينجا هيچي چراغ نداره و به تاريكي خوردن = درگير شدن با جنهاي بياباني !

با تمام سرعت ظرف 10 min  همه چي برگشت سر جاش و بعد از 15 min توي ترافيك جاده هر كسي تو خودش بود منم اتفاقات صبح تا حالا رو يه مروري كردم و تو دلم خوشحال بودم كه بر خلاف تصورم روز خاطه انگيزي رو تجربه كردم ولي يه چيزي اين وسط ذهنمو درگير كرده بود اونم گره نزدن سبزه اي بود كه به خاطرش اين همه حرص خورديم!!!!!!

 

 

   

 

 


 

نوشته شده توسط *•. .•*stargirl *•. .•* در ساعت 1:18 موضوع | لينک ثابت


       يا مقلــــــــــــــــــــــــب القـــــــــــــــــــــــــلوب و الابصـــــــــــــــــــــــــــــــــار

                     يا مدبـــــــــــــــــــــــــر الــــــــــــــــــــــــــــــيل و النــــــــــــــــــــــــــــــــهار

                        يا محــــــــــــــــــــــــــول الحــــــــــــــــــــــــول و الحــــــــــــــــــــــــوال

                         حول حالنــــــــــــــــــــــا الي احـــــــــــــــــــــسن الحــــــــــــــــــــــال

 

                         

 

               

 

بازم يه عيد ديگه و يه سال نو ديگه ! تو اين گذر بي امان زمان واقعا آدما چقدر به از دست رفتن لحظه هاي عمرشون فكر مي كنن ،چقدر از رفتن اونايي كه سال پيش و سالهاي پيش كنارمون بودن و حالا ديگه نيستند

عبرت مي گيرن و به ياد روزي كه نوبت رفتن خودشون مي شه ميفتن؟؟؟؟؟دلم مي خواد خوب به سوالم فكر كني .

اوه  اوه جو گرفت دوباره    اصلا ما رو چه به اين حرفا ! ديگه هيچ جا گوشي بدهكار اين حرفا نيست. يكيشم خود من تعطیلاتو عشق استبه خدا واسه ما ایرانیا ۱۲ ماه سال هم تعطیل کنن کمه! دروغ

می گم؟؟؟؟نه دیگه خدائیش این ملت غم زده مث زندانیهای ابوقریب منتظر آزادینمن که امسال از عید هیچی نفهمیدم از بس که شبا خواب کنکورو مداد نرم و پاک کن و دفترچه سوال می بینم

 

                           

                 

 

                                          زندگی فرصت بس کوتاهیست

 تا بدانیم که مرگ

آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست

مرگ هم حادثه ای است

مثل افتادن یک برگ درخت

و بدانیم

پس از خواب زمستانی خاک

نفس سبز بهاری جاری است....

 

 

    

شما چندتا آرزوي براورده نشده دارين كه هنوزم تو سال  جديد منتظر برآورده شدنش هستين ؟؟؟ من بگــــــــــــــــــــم؟؟؟؟

دختر خانوماي دم بخت : شوهر

 

دختـرايي كه يكم مونده به دم بختشون : رسيدن به BFكشته مردشون!

پسراي دم بخت : پيدا كردن يه GF  مثل ماه كه شب بياد و روز بره!

پسراي خيلي مونده به دم بختشون : به ديدن دختراي يكم  مونده به دم بخت قناعت مي كنن !

 

 

من جز هيچ كدوم از اين دسته ها نيستم و تنها آرزوم اينه كه سال جديد برچسب دانشجويي روم بخوره!

 

مي دونم الان با خودتون مي گين چقدر اين دختر مثبته ،چقدر اين آدم كم توقعه

 

 

 

 

اينم يه داستان باحال بخون حال كن

 

یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و می ره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده. دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه می ره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست. بنابراین با خیال راحت همون جور لخت و پتی می ره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه میافته جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. می گه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفید می شه و جواب می ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینی اش که آوردم خدمتتون...

 

 

 

حال كردي؟ نكردي؟ تكراري بووووووووووووود؟؟؟ خب به من چه ! من گفتم بخندي؟؟؟  درست صحبت كنااااا

الان حتما مي گين هنوز تعطيلات شروع نشده اين دختره پاك تعطيل شده رفته پي كارش !! واقعا مي گين ؟؟؟

اي بي تربيت .305 سالته هنوز نفهميدي بايد با خانوما درست صحبت كنـــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟؟

 

     اي روزگار بي وفا .... حالا ايندفعه رو از خجالتم در بياين پست بعدي تلافي مي كنم

 

لحظه تحويل سال : ساعت 9:18:19  صبح   (التماس دعا)

 

                        

              

 

                   ماجرای زندگی :

 

                   زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست

 

                   زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست

                

                   گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند

 

                   جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را

 

                   زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست

 

                   پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست

 

                  هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست ... 

 

 

                


 

نوشته شده توسط *•. .•*stargirl *•. .•* در ساعت 12:29 موضوع | لينک ثابت


خواستگاری از قدیم تا امروز

 

يك هفته پس از خلقت آدم:
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.

 

پانصد سال پس از خلقت آدم:

با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا

 

(يعني من  موقع زنمه)  بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و

 

 مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت  جنگ عليه قبيله ادم

 

خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه

 

 سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.


دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:

انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه

 

 دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از

 

تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم

 

برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟

 

بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي

 

سرتون خالي مي كنيد.
 

ده سال قبل:

شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه

 

دختر